تبليغاتX
برای تازه شدن دیر نیست

برای تازه شدن دیر نیست

من و شاید "او"

آغاز

 

سلام دوستان عزیز

بعد از وب " مرد سرنوشت من" تصمیم گرفتم خاطرات تلخ گذشته را به دور بریزم و آغازی جدید و نو داشته باشم به امید زندگی ...

یک پایان تلخ بهتر از یک تلخی بی پایان است

دوستان عزیز مطلب بالا یک پست ثابت هست که هربار لطف می کنید و به من سر می زنید در اول صفحه نمایش داده میشود. من سعی میکنم هرروز مطلبی بگذارم. پس با دیدن این مطلب فکر نکنید مطلب جدیدی نگذاشتم...شما پایین بروید و و دنباله اش را نگاه کنید

عشق او اتفاق بود یا سرنوشت...!؟

+ نوشته شده در ساعت 1:3 توسط زهره |


خداحافظ

سلام به دوستان خوب

بنا به دلایلی این وب را به پایان میبرم

از همه دوستانی که در این مدت بهم لطف داشتند و بهم سر زدند و با نظرات خوبشان مرا شاد کردند ممنون

پیشاپیش عیدتون مبارک

سال خوبی داشته باشید

مرا هم حسابی دعا کنید

چون دارم وارد مرحله جدیدی میشم و احتیاج به دعا دارم برای خوشبختی

بازم ممنون

بهترینها را برایتان آرزومندم

اسمش را می گذاریم دوست مجازی

اما آنسو یک آدم حقیقی نشسته

خصوصیاتش را که نمی تواند مخفی کند

وقتی دلتنگی ها و آشفتگی هایش را می نویسد

وقت می گذارد برایم، وقت می گذارم برایش

نگرانش می شوم

دلتنگش می شوم

وقتی در صحبت هایم به عنوانِ دوست یاد می شود

مطمئن می شوم که حقیقیست

هرچند کنار هم نباشیم

هرچند صدای هم را هم نشنیده باشیم،

من برایش سلامتی و شادی آرزو دارم

هرکجا که باشد

 

+ نوشته شده در ساعت 14:14 توسط زهره |


شوخی

هیچ وقت با کسی بیشتر از جنبه اش شوخی نکن

 “حرمت ها شکسته میشود”.

هیچ وقت به کسی بیشتر از جنبه اش خوبی نکن

 “تبدیل به وظیفه میشود”

 

+ نوشته شده در ساعت 0:10 توسط زهره |


خسته شدن

موقع خسته شدن به دو چیز فکر کن

آنهایی که منتظر شکست تو هستند تا “به تو” بخندند

آنهایی که منتظر پیروزی تو هستند تا “با تو” بخندند

 

+ نوشته شده در ساعت 0:10 توسط زهره |


ای دل

این هم از یک عمر مستی کردنم،سالها شبنم پرستی کردنم،

ای دلم زهر جدایی را بخور، چوب عمری بی وفایی را بخور،

ای دلم دیدی که ماتت کرد و رفت،خنده ای بر خاطراتت کرد و رفت

من که گفتم این بهار افسردنی ست،من که گفتم این پرستو رفتنی ست

آه عجب کاری بدستم داد دل، هم شکست و هم شکستم داد دل
+ نوشته شده در ساعت 0:9 توسط زهره |


شادی و غم

گفتم خدایا سوالی دارم...

گفت بپرس...

پرسیدم چرا وقتی شادم همه با من میخندند ولی وقتی ناراحتم کسی با من نمیگرید؟...

جواب داد:شادی ها را برای جمع کردن دوست آفریده ام ولی غم را برای انتخاب بهترین دوست....

+ نوشته شده در ساعت 0:8 توسط زهره |


سگ و گربه

تفاوت دیدگاه سگ و گربه نسبت به انسان: سگ: اون به من غذا و آب می ده . برام جای خواب درست می کنه. باهام مهربونه و بازی می کنه . اون باید خدا باشه! گربه: اون به من غذا و آب می ده . برام جای خواب درست می کنه . باهام مهربونه و بازی می کنه . من باید خدا باشم!
(نیکی چو از حد بگذرد نادان خیال بد کند)

 

+ نوشته شده در ساعت 0:8 توسط زهره |


متاسفانه

متاسفانه در دنیایی زندگی میکنم که

به آدم عاشق میگن کودن و احمق

ولی به آدم هفت خط میگن مرد زندگی
+ نوشته شده در ساعت 0:7 توسط زهره |


دروغ

"روزی به تمام این بی قراری ها می خندی و

ساده از کنارشان می گذری..."

این قشنگترین دروغی است که

دیگران برای آرام کردنت به تو می گویند!

 

+ نوشته شده در ساعت 0:7 توسط زهره |


حرمت

ساكــــــت كه مي شي ميذارن به حساب جواب نداشتنت

عمرا بعضيا بفهمن جون مي كني تا حرمت نگه داري
+ نوشته شده در ساعت 0:6 توسط زهره |


دلت

وقتی دلــــــــت خسته شــد ،ديگر خنده معنايی ندارد ...

فـقـط می خندی تا ديگران ، غم آشيانه کرده در چشمانت را نـبـیـنـنـد !

وقتی دلـــــــت خسته شــد ،دیگر حتی اشکهای شبانه هـم آرامت نمی کنند ...

+ نوشته شده در ساعت 0:6 توسط زهره |


جملات

جملاتی مثل: ببین چقدر دوستت دارم!

یا کلام صمیمانه : من در کنار تو هستم!

اینهاست که به زندگی ارزش جنگیدن می دهد!

 

+ نوشته شده در ساعت 0:6 توسط زهره |


لذت ببر

دو میمون روی شاخه درختی نشسته بودند و به غروب خورشید نگاه میکردند

یکی از دیگری پرسید: چرا هنگام غروب رنگ آسمان تغییر میکند؟

میمون دوم گفت: اگر بخواهیم همه چیز را توضیح بدهیم، مجالی برای زندگی نمی ماند. گاهی اوقات باید بدون توضیح از واقعیتی که در اطرافت میبینی، لذت ببری

میمون اول با ناراحتی گفت: تو فقط به دنبال لذت زندگی هستی و هیچ وقت نمی خواهی واقعیتها را با منطق بیان کنی

در همین حال هزار پایی از کنار آنها میگذشت

میمون اول با دیدن هزار پا از او پرسید: هزار پا، تو چگونه این همه پا را با هماهنگی حرکت میدهی؟

هزارپا جواب داد: تا به امروز راجع به این موضوع فکر نکرده ام ؟

میمون دوم گفت: خوب فکر کن چون این میمون راجع به همه چیز توضیح منطقی میخواهد

هزار پا نگاهی به پاهایش کرد و خواست توضیحی بدهد

خوب اول این پا را حرکت میدهم، نه، نه. شاید اول این یکی را. باید اول بدنم را بچرخانم

هزار پا مدتی سعی کرد تا توضیح مناسبی برای حرکت دادن پاهایش بیان کند ولی هرچه بیشتر سعی میکرد، ناموفقتر بود

پس با ناامیدی سعی کرد به راه خودش ادامه دهد، ولی متوجه شد که نمیتواند

با ناراحتی گفت: ببین چه بلایی به سرم آوردی؟! آنقدر سعی کردم چگونگی حرکتم را توضیح دهم که راه رفتن یادم رفت

میمون دوم به اولی گفت: میبینی؟! وقتی سعی میکنی همه چیز را توضیح دهی اینطور میشود

پس دوباره به غروب آفتاب خیره شد تا از آن لذت ببرد

 

+ نوشته شده در ساعت 17:47 توسط زهره |


خدایا

نمی فهمم

وقتی به نماز می ایستم

من ، ترا می خوانم… ؟

یا تو ، مرا می خوانی …. ؟

فقط کاش که عشق مان دو طرفه باشد
+ نوشته شده در ساعت 17:46 توسط زهره |


زن

و خداوند زن را از پهلوی چپ مرد آفرید

نه از سر او ، تا فرمانروای او گردد

نه از پای او ، تا لگد کوب امیال او گردد

بلکه از پهلوی او ، تا برابر او باشد

و از زیر بازوی او تا ، تا در حمایت او باشد

و از نزدیک ترین نقطه به قلب او ، تا معشوق او باشد
+ نوشته شده در ساعت 17:45 توسط زهره |


چی بگم

دختران زیبا هستند پس از چراغ خاموش    (شکسپیر)

همه پسران بی گناه هستند قبل از چراغ خاموش     (زن شکسپیر)

+ نوشته شده در ساعت 17:45 توسط زهره |


ندیده ای

تلاش برای فراموش کردن کسی که دوستش داری


درست مثل این است که بخواهی

کسی را که تا به حال ندیده ای به خاطر بیاوری.

 

+ نوشته شده در ساعت 17:44 توسط زهره |


خب که چی

بعضی وقتا دلم می خواد دستمُ بذارم زیر چونم

چشم تو چشم خدا بشم زل بزنم و بهش بگم

خب که چـــــــــــــــی مثلا ..؟

+ نوشته شده در ساعت 17:43 توسط زهره |


چسب

دل مـــــــثـل چـســـــــــــــب نواری مــــــیمانــــــد !.!.!

چـــــند بار که بکَـــــنی، دیگــــر نمیچســـــبد . .

 

+ نوشته شده در ساعت 17:43 توسط زهره |


سگ

ای کاش سرزمینم به جای گربه شبیه سگ بود ....

شاید آنگاه مردمانش به جای این همه بی چشم و رویی کمی با وفا بودند

 

+ نوشته شده در ساعت 17:43 توسط زهره |


دستها

دَســت ها چـه بی وَفـا هَستَنـد! دُنــیآی دَسـت ها اَز هــَر دُنیــآیی بی وَفــآتــَر اســت...

امــروز دَســت هـآیــَت را می گــیرَنـد،

قـصـه عـآدَت که شـُدی،

هـَمـآن دَسـت هـا را بـَرایـت تــِکـــان میـدَهـَند...!!

+ نوشته شده در ساعت 17:42 توسط زهره |


ترس

خـــدا مــــرا از بهشــــت راند واز زمیـــن ترســـاند ...


شمــا مـــرا از زمین راندید و از خـــدا ترساندید

هـــم اکنون در کنار شیـــــطان آرامیده ام !

نه مـــــرا از خود می راند و نه از خود ،می ترســــــاند ... !

+ نوشته شده در ساعت 17:39 توسط زهره |


سایه

وقتی سایه ها بوی انسان نمی دهند

پس همان بهتر که سایه ای بالای سرت نباشد.

+ نوشته شده در ساعت 17:38 توسط زهره |


تفاوت رو ببین

یه پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازی می کردن.پسر کوچولو یه سری تیله و دختر کوچولو چندتایی شیرینی با خودش داشت.پسر کوچولو به دختر کوچولو گفت:من همه تیله هامو بهت می دم؛تو هم همه ی شیرینی هاتو به من بده.دختر کوچولو قبول کرد.
پسر کوچولو بزرگترین و قشنگ ترین تیله رو یواشکی برای خودش گذاشت کنار و بقیه رو به دختر کوچولو داد.
اما دختر کوچولو همون جوری که قول داده بود تمام شیرینیاشو به پسرک داد.
هموم شب دختر کوچولو با آرامش تمام خوابید و خوابش برد.ولی پسر کوچولو نمی تونست بخوابه چون به این فکر می کرد همونطوری که خودش بهترین تیله شو یواشکی پنهان کرده شاید دختر کوچولو هم مثل اون یه خورده از شیرینیهاشو قایم کرده همه شیرینی هارو بهش نداده
+ نوشته شده در ساعت 11:21 توسط زهره |


منطق

شاگردی از استاد پرسید: منطق چیست؟

استاد کمی فکر کرد و جواب داد : گوش کنید ، مثالی می زنم ، دو مرد - پیش من می آیند. یکی تمیز ودیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد
می کنم حمام کنند.شما فکر می کنید ، کدام یک این کار را انجام دهند ؟
هردو شاگرد یک زبان جواب دادند : خوب مسلما کثیفه !
استاد گفت : نه ، تمیزه . چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر
آن را نمی داند.پس چه کسی حمام می کند ؟
حالا پسرها می گویند : تمیزه !
استاد جواب داد : نه ، کثیفه ، چون او به حمام احتیاج دارد.وباز پرسید :
خوب ، پس کدامیک از مهمانان من حمام می کنند ؟
یک بار دیگر شاگردها گفتند : کثیفه !
استاد گفت : اما نه ، البته که هر دو ! تمیزه به حمام عادت دارد و
کثیفه به حمام احتیاج دارد. خوب بالاخره کی حمام می گیرد ؟
بچه ها با سر درگمی جواب دادند : هر دو !
استاد این بار توضیح می دهد : نه ، هیچ کدام ! چون کثیفه به حمام
عادت ندارد و تمیزه هم نیازی به حمام کردن ندارد!
شاگردان با اعتراض گفتند : بله درسته ، ولی ما چطور می توانیم
تشخیص دهیم ؟هر بار شما یک چیزی را می گویید و هر دفعه هم درست است
استاد در پاسخ گفت : خوب پس متوجه شدید ، این یعنی: منطق !
خاصیت منطق بسته به این است که چه چیزی رابخواهی ثابت کنی!!

+ نوشته شده در ساعت 11:21 توسط زهره |


شباهت

در دوستی هایمان به جای اینکه به دنبال تفاوت هایمان باشیم،

بهتر است به دنبال شباهت هایمان بگردیم
+ نوشته شده در ساعت 11:19 توسط زهره |


واقعا

كمی دروغ بگو ؛

خسته ام پينوكيو ....

اين جا آدم ها دروغ های شاخدار می گويند ،

و دماغِ درازِ خود را جراحی پلاستيک می كنند
+ نوشته شده در ساعت 11:18 توسط زهره |


حوا

حوا تو مگر پوست سیب را کندی و خوردی
که دنیا دارد پوست مارا می کند؟
حوا با خیال راحت سیب را قاچ بزن
آدم ارزش بهشت رفتن را ندارد !

 

+ نوشته شده در ساعت 11:18 توسط زهره |


دنیا

دنیا را بغل گرفتیم گفتند: امن است. هیچ کاری با ما ندارد, خوابمان برد, بیدار شدیم

 دیدیم باردار تمام دردهایش شده ایم

+ نوشته شده در ساعت 11:17 توسط زهره |


نمیدونم...

من به باکره بودن قلب فاحشه ها و فاحشه بودن ذهن باکره ها ایمان دارم, کاشکی میفهمیدی آنکه برای به دست آوردن تو ومحبتت حاضر است تنش را به تو بسپارد فاحشه نیست, و آنکه برای به دنبال خود کشاندنت تنش را از تو میدزدد باکره نیست!(شریعتی)

 

+ نوشته شده در ساعت 11:13 توسط زهره |